رفته بودم سر قبر سهراب. اسبش زین نبود... تهمینهاش هم نبود...خودش بود... تنها... به غربتش حسادت میکردم... مردم تنهايش نميگذاشتند... اما خودش تنها بود...آنقدر تنها بود كه مبادا چيني نازك تنهايياش ترك بر دارد...آنجا مشهد اردهال بود... مشهد سهراب هم... تا مشهد ما كجا باشد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط فاطمه ناصری آلاشتی
|
ديروز يكشنبه۱۰خرداد، طرفداران مهندس موسوي در باشگاه حجاب تهران گردهم آمدند. اين عكس ها مربوط به اين ميتينگ است...ادامه را ببينيد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 7:26 بعد از ظهر  توسط فاطمه ناصری آلاشتی
|
عزاداري حضرت فاطمه عليهالسلام در ميدان وليعصر... ادامه را ببينيد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 3:23 بعد از ظهر  توسط فاطمه ناصری آلاشتی
|
راستش قرار بود عكسهاي ديگري از شيراز بگذارم كه ديدم اتفاقهاي سياسي مذهبي هفتههاي اخير مهمتر است. اول عكسهاي انتخاباتي آقاي احمدينژاد را ميگذارم كه روز پنجشنبه همزمان با شهادت حضرت زهرا عليهالسلام در ميدان وليعصر (عج)گردهم آمده بودند. و بعد چند عكس از مراسم عزاداري حضرت زهرا عليهالسلام كه در همين روز و در ميدان وليعصر برگزار شده بود ...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 3:4 بعد از ظهر  توسط فاطمه ناصری آلاشتی
|
وقتی که شیراز رفتم- اواسط اردیبهشت امسال- اول فكر ميكردم عكسهايي كه من از اين نقشها ميخواهم بگيرم، آيا ميتواند همه عظمت تاريخ و هنر ايران و همه گذشته تاريخ ايران را به نمايش بگذارد... (گرچه اين سفرم اولين سفر به شيراز نبود) فكر كردم عكس نگيرم، به عكسهايي فكر ميكردم كه قبلا از اين پنجره تاريخ ديده بودم... آنها البته دوباره مرا به شيراز كشانده بودند، اما وقتي كه قرار است اين دريچههاي تاريخي را از نگاهي ديگر ببيني، تازه متوجه ميشوي كه تاريخ ايران چه عظمتي دارد و كار ما چقدر كوچك و خرد در مقابل عظمت آن... نقشي كه از آن به رستم يا رجب معروف شده است، نه نقش رستم است و نه نقش رجب... آنها نقش تاريخ ايران هستند؛ تاريخ معماري، هنر، شكوه و عظمت ايران بزرگ...اين چند عكس را در بخش ادامه مطلب ببينيد تا در فرصتي ديگر عكسهاي ديگر را...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط فاطمه ناصری آلاشتی
|
زنجان جاهای دیدنی زیادی دارد؛ رختشويخانه اما حس و حال ديگري دارد. جويهاي آن زلال آب هستند، اما راستش ديگر رختي در آن شسته نميشود، شايد دلش گرفته باشد، شايد نه. دارد استراحت ميكند و به تنديسهايي نگاه ميكند، كه شايد شبيه آدمهاي دوره و زمانه خودش باشد، شايد هم نباشد. در هر صورت آن رختشويخانه تاريخي شد و مردم حتي با دستهايشان لباس نميشورند. شايد رختشويخانه اين را ميداند، شايد هم نه... حالا اين چند عكس را نگاه كنيد. تا فرصتي ديگر عكسهاي ديگر زنجان را بگذارم...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط فاطمه ناصری آلاشتی
|
اوايل ارديبهشت به زنجان رفتم، ابتدا به سلطانيه. وقتي كه كنار سلطانيه ميايستي با هر قد و قامتي كه داري، احساس ميكني كه چهقدر كوچكي. اين گنبد آجري آدم را مغلوب ميكند؛ مغلوب تاريخ، مغلوب گذشت روزگاران. چند تا عكس گنبد را گذاشتم، بعدا عكسهاي شهر زنجان را هم ميگذارم. از اينكه بعضي از دوستان از عكسهايم استفاده ميكنند، خوشحال هستم، ولي اگر اخلاق مولفي را هم رعايت كنند و نام عكاس را بنويسند، بد نيست... گرچه كپيرايت تو كشورمان نداريم، ولي اخلاق خوشبختانه فراوونه. حالا عكسهاي سلطانيه زنجان را ببينيد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 9:6 بعد از ظهر  توسط فاطمه ناصری آلاشتی
|
چقدر شقایق ها شبیه هم هستند، شقايقهاي مازندران همينگونه ساده و صميمي و دوست داشتنياند. اينها شقايقهاي استان كردستان نزديك درياچه زريوار- اورامان هستند. براي همين ميگويم كه شقايقهاي همه ايران و شقايقهاي همه دنيا خواهر همند.
چند عكس از شقايقكده زيباي كردستان گرفتم، تماشاي آن بيترديد لذتبخش است.
ادامه را ببينيد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه 13 اردیبهشت1388ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط فاطمه ناصری آلاشتی
|

شاید خیلی از کسانی که در شمال و یا مناطق جنگلی و یا کوهستانی زندگی می کنند، تولد ابر، يا شكلگيري آن را ديدند. بهار امسال كه از جاده شيرگاه به طرف تهران ميرفتم، تماشاي شكلگيري ابرها روي رودخانه سوادكوه دلپذير و زيبا بود.
تصوير بزرگتر را در ادامه ببينيد...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط فاطمه ناصری آلاشتی
|
بسیاری از افرادی که به آلاشت می آیند، طبيعي است كه به زادگاه رضاشاه كه الآن موزه مردمشناسي شده، بروند، اما خيليها نميدانند كه خانه پدري رضاشاه جاي ديگري است. در آن خانه كه رضاشاه سال ۱۲۵۶شمسي به دنيا آمد، در حقيقت خانه عموي او بود، اما اين خانه، خانه پدر رضاشاه و در حقيقت براي خود رضاشاه است،متأسفانه فكر ميكنم كه ميراث فرهنگي خبر ندارد.(شايد هم داشته باشد) اين خانه اتفاقا در ميان تمام خانههاي آلاشت شكل معماري آن متفاوت است. اگر سازمان ميراث فرهنگي اين خانه را خريداري ميكرد، ضرر نميكرد!
عكس بزرگتر آن را در ادامه ببينيد. ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط فاطمه ناصری آلاشتی
|